...
پنجشنبه 12 فروردین 1389 11:20 ق.ظ

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
محصول مشترک
جمعه 7 اسفند 1388 11:57 ب.ظ

هشدار : اگه تمرکز فکری ندارید و یا
ناراحتی قلبی دارید و یا باردار هستید و یا مشکوک به سکته اید و کلا هر
مرض دیگه ای که دارید متن زیر رو نخونید !
***
» حاشیه :
سلام
از شدت بی موضوعی و رکود اقتصادی به تولیدات مونتاژی و محصول مشترک روی آوردیم... قطعات تشکیل دهنده ی این پست همه آکبند بوده و مستقیماً از خارج وارد شده اند.
* البته این جانب باید اضافه کنم که به دلیل تاخیرم داشت تاریخ انقضا این پست می گذشت . تمامی قطعات تراوش شده از مغز بنده چینی بوده و یکبار مصرف می باشد ! ( حتی از رنگ نوشته ها هم می تونید این مطلب رو متوجه بشید !) بنابراین هر گندی که به این نوشته خورده تماما حاصل تلاش و دست رنج خودم می باشد !
***
» حرف اصلی :
برای من این سؤال پیش اومده که چرا وقتی که ناراحتم هی شوخی می کنم و سعی می کنم با استفاده از طنز خودم رو خر کنم؟ چرا نمی تونم مثل یه آدم برای خودم ناراحت باشم؟ با کی رودربایسی دارم؟ خودم؟ تو؟ اون؟!
* با من که رودربایسی داری ! اون و اون یکی و اون وری و اون طرفیم که هیچ ! و اما خودت . ما اصولا آدم های بشاش و الکی خوشی هستیم و در همه زمان ها می خندیم ! خبر بد می شنویم می خندیم ، قهر می کنیم می خندیم ، فلانی از طبقه دوم پرت می شه پایین می خندیم ، گریه می کنیم و وسطش هر هر می خندیم ! ( مدارکش هم هست ، بگم ؟! نه جون تو بگم ؟! )حالا خودم رو دارم با این خنده ها خر می کنم یا تو رو نمی دونم ! اما نه ناراحتی کردن برام تعریف شدس نه خوشی کردن ! واسه همینه که همیشه هیچ چیزم مثل آدم نیست ! البته من هنوزم دلیل قاطعی براش پیدا نکردم ! بی خودی نگرد ! گشتم نبود !
***
» پس نوشت :
باور کنید خالی نبستم درباره ی آکبند بودن و خارجی بودن چونکه این قطعات از مخ بنده تراوش کرده اند و پر واضحه که مخ آکبند آکبند بوده و در خلاء وکیوم شده است! از نظر خارجی بودن هم کاملاً مطمئن باشید چون همه به من میگن توی باغ نیستم و وقتی توی باغ نباشم بنابراین خارج باغم پس طبق یکی از قوانین هندسه که نمیدونم کدومشونه قطعات تولید شده توسط من هم خارجی محسوب میشن...
* من دیگه حرفی ندارم در برابر طنزت کم آوردم ! می خوام لقب یه دیوونه رو به تو بدم . چون با خوندن پاورقی ات فهمیدم که جلو دیوونه گیت کم میارم !
- تاریخ تولید : 7 اسفند 1388 - امضا : خدگر !
- تاریخ انقضا : 18 اسفند 1388 - امضا : یه دیوونه !
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 اسفند 1388 09:48 ب.ظ
فكر كردن به "مردم چی میگن؟" امری فطری و درونی است.
جمعه 7 اسفند 1388 09:47 ب.ظ
همیشه دوست داشتم ذهن روشنی داشته باشم . آدمی نباشم كه "حرف مردم" برام مهم باشه. فكر می كردم 100% هم موفق هستم . ولی گاهی از یه جاهایی در میره دیگه...
- اَه اَه ! آخه این چیه كه تو ازش خوشت میاد؟! واه نگاه كن این عكسرو!! تو این عكسارم می بینی و ول نمیكنی؟! (یه كم به عكس دقت میكنه) به جان خودم این دختره!
- نه نیست!
- ببینش آخه! حاضر بودی دوست این بشی یه روزی؟ هرچند... تو از این خیلی مردتری!!باعث آبروریزی خانواده ت می شدی!
و من به فكر فرو رفتم و 0.5% احتمال همچین چیزیو دادم...تو دلم قند آب شد ولی یه آن به خودم گفتم ...."مردم چی میگن؟" بدنم یخ كرد... نه از تمام حرفایی كه كسایی كه منو می شناسن بگن (كه در عرض یه ثانیه از ذهنم گذشته بود) ... نه ... از اون جمله ...."مردم چی میگن؟".فكر نمی كردم تو طبیعتم باشه بهش فكر كنم!
البته بعد ،به این امر فطری غالب شدم!!(خب دیگه ... من برم واسه خودم یه پپسی باز كنم!)
راستی... مردم چی میگن؟!
***
پَه... تا كجاها كه نمیره تخیلات آدمیزاد!

كنجكاوین بدونین درباره كی میگفتم؟ تشریف بیارین ادامه مطلب.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 8 اسفند 1388 05:29 ب.ظ
"پنج وارونه چه معنی دارد ؟ "
سه شنبه 27 بهمن 1388 08:07 ب.ظ

خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده وحیرت زده گفت:
"روی دیوار و درختان دیدم!"
باز هم خندیدم.
گفت:"دیروز خودم دیدم،مهران پسر همسایه،
پنجِ وارونه به مینو می داد."
آن قدر خنده برم داشت،
که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و
با خود گفتم:
"بعدها،
وقتی باریدن بی وقفه ی درد،
سقف کوتاه دلت را خم کرد،
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنی دارد."
رفت و سیبی آورد.
نصف کردیم.
دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت:
"نکندیعنی... یعنی...همین نیمه سیب؟"
تنِ آن نیمه،تبِ خواهش بود.
گاز زد.
خنده ی لبهای خدارا چیدم.
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود،خندیدم.
علی بداغی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
راز عشق
جمعه 16 بهمن 1388 08:40 ب.ظ
راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند !! حتی جدایی را ...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 16 بهمن 1388 08:53 ب.ظ
زن ...
پنجشنبه 8 بهمن 1388 09:08 ق.ظ

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش
نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می
تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن
چهار
همسر هستی ....
برای
ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است
و
تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در
محبسی به نام بكارت زندانی است و تو
...
او
كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی
...
او
می زاید و توبرای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او
درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او
بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او
مادر می شود و همه جا می پرسند : نام پدر....
و
هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر
می شود و میمیرد...
و
قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند
چرا
كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر
باد رفته اش را می بیند
و
در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و
درد های
منقطع قلب مرد؛
سینه
ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و
پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و
اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و
این, رنج است ....

پی نوشت 2 : از بابت قالب هم شرمنده . کار من بود !

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
كاراكتر ایرانی
پنجشنبه 17 دی 1388 05:01 ب.ظ
هانا مونتانا (Hannah Montana)* سریال تلوزیونی بود كه شباmbc3 نشون میداد.دفعه ی اول دوم كه دیدم گفتم :"واه چه جو گیره این؟چرا اینقدر دلقك بازی در میاره؟!"ولی خواهر كوچیكم دوسش داشت. شبای بعد به اصرار خواهر كوچیكم نشستم كنارش تا براش ترجمه كنم.شبای بعد...
_ چی گفت؟
_قاه قاه ...
_به منم بگو دیگه!
این سریال پر از رنگ و شوخی و خنده و زندگی بود!لوس بازیاش نسبت به جذابیتاش كم بود! (البته فضاش از سن من كه گذشته! برای 16 به پایین جذاب تره! ولی كلا قشنگ بود!)
حالا حرف من اینه كه واقعا نسل 70 آیا نوستالژی از جنس وطنی رو حس می كنن یه روزی؟
دیروز با خواهرم نشسته بودم پای كارتون(!).دافی داك و باگز بانی رو نشون میداد.آقا ما تو اون 10 دیقه انقد خندیدیم كه نگو!آخرش بچه گفت : چقدر كارتونای خارجی قشنگن!
میگم كه یعنی تار شوخی تو پود كارتونا اونقدر كم كه كمتر بچه ای كارتونای خودمونو دوست داره.موضوع كارتونا خوب نیست.اكثر كاراكترا خیلی مصنوعی سوپر پاستوریزه هستن!مگه میشه بچه ی اینجوری؟ قصه های مجید ، زی زی گولو ، مجید دلبندم كاراكترای شیطون بودن كه دسته گل به آب دادنشون بیست بود.اینا می تونن به بچه خوب و بد رو یاد بدن.جدا از برنامه های خوب عروسكی فیتیله ، رنگین كمان ، عمو پورنگ ، كارتونای خوبی تو تلوزیون میدین وطن نیست!
حالا هی بگن چرا بچه های ایرانی باید با كاراكترای سلی و جودی وپیتر و یاماتو و چه می دونم یانگوم بزرگ بشن!
خلاصه اینكه بیان ایده هامون رو یه گوشه بنویسیم یادمون نره ، بلكه یكی پیدا شد دلش خواست با ایده های نو كار بسازه!
________________________________________
*داستان دختر مدرسه ای Miley) كه زندگی معمولی داره و با اسم مستعار Hannah و تغییر قیافه خواننده پاپ هست.محصول كشور امریكا و كمپانی Disney .
http://en.wikipedia.org/wiki/File:Hannah_Montana_cast_2.JPG
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آینده همین روزی بود که گذشت ...
دوشنبه 7 دی 1388 11:45 ب.ظ





ناپلئندیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
برف نو
چهارشنبه 11 آذر 1388 12:48 ب.ظ

بو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.
_از شاملو ، از دفتر باغ آینه
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
معرفی + اثر هنری یا افتضاح ادبی؟!
یکشنبه 1 آذر 1388 08:18 ق.ظ
سلام
من عضو جدیدم. به دعوت دوست عزیزم لوتین به این جمع پیوستم.
با توجه به این که این وبلاگ تخصصی نیست قبل از هر چیز کمی از علایق و روحیاتم رو می گم تا بیشتر باهام آشنا بشید.
علاقه ی زیادی به کتاب، فیلم، نت، اس ام اس بازی(با شخصیت های غیر مجازی!!)، نقاشی، گوش دادن به موسیقی، پیاده روی و برنامه نویسی دارم. هر از گاهی ترجمه می کنم(البته در سطح آماتور). در زمینه نقاشی کم پیش میاد کاری انجام بدم... ولی وقتی پیش میاد به گفته دوستان طرح های جالب و زیبایی از آب در میان...
از لحاظ شخصیتی موجودی هستم مهربان(!)، خشن، احساساتی ـه 70%(از نوع مستتر)، با معرفت، شوخ و تا حدودی لج باز که کمتر کس یا چیزی می تونه وادارش کنه خلاف میل باطنیش کاری انجام بده.
برای اولین پست یک افتضاح ادبی رو بر پیکره ی این وبلاگ ثبت می کنم! اولین داستانک کاملی که نوشتم... چون نویسنده نیستم و با عجله نوشتم می دونم که اشکالات زیادی توش هست. خیلی خوشحال می شم نظرتون رو درباره ی داستانک بدونم و اشکالاتم رو بهم گوشزد کنید.
با تشکر
داستانک رو در ادامه ی مطلب یا در اینجا می تونید بخونید.
توضیح : من این داستانک رو برای شرکت در مسابقه ی داستان نویسی سایت والیمار نوشتم. ژانر فانتزی و موضوع مسابقه عکس زیر بود:

برای خواندن داستانک بروید به ادامه ی مطلب (گوشه سمت چپ کنار نظرات)
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: معرفی ، داستان ، داستانک ، مسابقه داستان نویسی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اسفند 1388 09:07 ب.ظ
می خواهم برایت مرهمی باشم...
پنجشنبه 28 آبان 1388 02:25 ق.ظ
می خواهم برایت مرهمی باشم... برای آن نگاه خسته ای که می دانم امیدش به لبخندی ست! می خواهم برایت لبخند باشم... برای آن دلی که از امید خالی ست...
می خواهم دست هایت را با خود ببرم... تا اوج... و در دست های آسمان بگذارم... در آغوش ابرهای مهربان...
من تو را مرهمی خواهم بود،
گرچه...
دلــــــــــــــــی دارم که خود نیازمند یک مرهم است!

دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: مرهم ، عشق ، دل شکسته ،
آخرین ویرایش: شنبه 30 آبان 1388 01:59 ق.ظ
سلام
دوشنبه 25 آبان 1388 06:31 ب.ظ
وقتی عطرت رو حس می كنم ...
وای كه دیدن روی تو منو یاد گلای نرگس میندازه ....
هر وقت دلم تو رو می خواد آب از لب و لوچه م آویزون میشه...
چی میشی وقتی با الماسای ریز سفید و ستاره های سیاه براق نقاشیت می كنم...
آخ ... میمیرم برات...نیمرو!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
در نیابد حال پخته هیچ خام
جمعه 15 آبان 1388 05:15 ب.ظ
گاهی اوقات بعضی خاطرات شیرین تر از ظرفیت آدمن... اونقدر شیرین که دل آدمو می زنن...گاهی اوقات بعضی خاطرات تندتر از ظرفیت آدمن... اونقدر تند که دهن آدم آتیش می گیره و آدم اشکش درمیاد... معمولاً خاطراتی که در این دو دسته قرار می گیرن روی شیشه ی ذهن آدم خشک می شن... و ذهن آدم لک می شه! لک های دسته دوم به شدت بد رنگ و بی قواره ن! حتی بعضاً به شدت بو میدن... بوی گند تعفن... حالا هرچی سعی کنی با شیشه پاک کن خاطرات این دسته رو پاک کنی نمیشه! لعنتی!!!
گاهی اوقات بعضی لکه ها سیریش تر از اون حدین که باید باشن... اونقدر سیریش که با ریکا هم بیفتی به جونشون رنگشون نمی ره...
گاهی اوقات بعضی خاطرات هستن که با اینکه برای اطرافیان آدم خیلی آزاردهنده ن و بوی خیلی گندی از خودشون ساطع می کنن، با تمام وجود به ذهن آدم و اطرافیان چسبیدن و منتظر بهونه ن تا وجود خودشون رو برای آدم پر رنگ کنن... و عملاً خود آدم هم دلش نمی خواد لکه اونارو از روی شیشه ی ذهنش پاک کنه... اما بنا به سیاست یا نفع شخصی سعی می کنه ظاهراً این کار رو بکنه... اما در باطن... بگذریم...
انسان ها به طور ذاتی میل به دونستن دارن و موجودات کنجکاوی هستن... بعضی چیزا هستن که آدم نباید برای فهمیدنشون کنجکاو باشه و پاشو از گلیمش فراتر بذاره... اما.. انسان ها از همون بچگی می خوان از همه چیز سر در بیارن، مهم نیست اون موضوع چقدر خطرناک باشه و برای فهمیدنش چه بهای سنگینی باید پرداخت بشه. البته مقدار بهایی که پرداخت می شه با سن و میزان دانش و آگاهی فرد یه نسبتی داره. گاهی اوقات این نسبت عکسه و گاهی اوقات مستقیم... برای اینکه بیشتر متوجه منظورم بشید یه مثال عینی می زنم... یه بچه یه ساله رو تصور کنین که داره چهاردست و پا روی زمین راه می ره و مشغول کشف دنیای اطرافشه... می رسه به یه پریز برق... می بینه دوتا سوراخ روشه که توشون اونقدر تاریکه که با چشم نمی شه فهمید اون تو چه خبره! پس دستشو می بره جلو که لمسش کنه... و چون علم و آگاهی نداره که پریز، برق داره و جیزه، برای فهمیدن این موضوع بهای خیلی سنگینی رو می پردازه... زندگیشو...
برای حالت دوم مثالی به ذهنم نمی رسه!
تا وقتی که بچه ایم پدر و مادرمون تا جایی که بتونن مراقبمونن که چیزایی که برای کشف کردنشون توسط خودمون باید بهای سنگینی بپردازیم رو اونا به شیوه ی کم خطرتری بهمون بیاموزن... اما وقتی بزرگ می شیم یا جلوی اونارو می گیریم و خودمون با کله شقی جلو می ریم دیگه هر اتفاقی بیفته باید بهای کنجکاویمون رو به تنهایی بپردازیم... با این حساب بعد از چند بار تجربه یه عده که محافظه کارتر هستن[مثل خود من] به این نتیجه می رسن که بعضی موضوعات هستن که اصلاً به نفع آدم نیست ازشون سر بیاره...
اولش که حس کنجکاوی آدم ارضا می شه خیلی حس خوبی داره... ولی هرچی بیشتر جلو بره و بیشتر بفهمه غمگین تر و منزوی تر می شه... مردم کمتر متوجه منظورش می شن... چون درنیابد حال پخته هیچ خام! :دی نمونه ی عینیش همین فیلسوفا... یا درویش ها...
حالا اگر فردی که راجع بهش صحبت می کنیم سعی کنه چیزایی که می دونه رو با دیگران تقسیم کنه، مردم عادی تهمت دیوانه بودن بهش می زنن و آخر سرش بر باد می ره... مثل منصور حلاج!!!
پس سخن کوتاه باید، والسّلام.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
به مناسبت میلاد امام رضا(ع)
جمعه 8 آبان 1388 06:12 ب.ظ

زائری بارانیام آقا، به دادم میرسی؟
بیپناهم، خستهام، تنها، به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگیام
ضامن چشمان آهوها، به دادم میرسی؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
شکر
پنجشنبه 7 آبان 1388 06:06 ب.ظ
این بار می خوام طی یک عملیات فوق خلاقانه اول فکرنوشت هام رو بنویسم و بعد مطلب اصلی رو تایپ کنم!
فکرنوشت۱: حسودی دد بردیه الیش یکی گرفتارش شده!!!
فکرنوشت۲: چرا این وبلاگ بازدیدکننده نداره؟! یعنی من اینقدر بی محتوا ام ؟!
فکرنوشت۳: گاهی اوقات خنده بیخ گلویم را می گیرد... هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست... همه گول خوردند...
فکرنوشت۴: ما می نویسیم ولی تو باور نکن!
فکرنوشت۵: جمعه که فردا باشه روز میلاد امام رضا(ع)ه... کاش می شد من الان مشهد باشم... ![]()
فکرنوشت۶: کرکس کجاس؟ این بار بالای لاشه ی کدوم فلک زده ی مستعد و رو به مرگی بال های شوم و کثیفشو باز کرده؟ این بار می خواد اشک رو توی چشم های منتظر کی بنشونه با خوردن جنازه ای که هنوز کاملاً نمرده... محتضری که جون داره و اگه یه نفر به لبای تشنه ش آب برسونه می تونه به زندگی برگرده... کرکس کجاست...؟ مردم مراقب کرکس باشید...
فکرنوشت۷: حال آپلود عکس ندارم...
فکرنوشت۸: ها چرا هیچکس به من ابراز علاقه نمی کنه{یعنی اس ام اس نمی ده}؟!!!
.::.::.::.
خدایا؛
شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی...
شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم ندادی...
شُکر به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی و پس گرفتی...
شُکر به خاطر چیزایی که قراره بهم بدی و هنوز ندادی...!
شُکر به خاطر چیزایی که بهم دادی و قراره ازم پس بگری...
شکر... ولی...
اندوه...
اندوهم از ناشکری نیست... از نفهمیه...
شُکر...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 2 1 2
تبلیغات

